من آنقدر خون دارم که مى توانم یک کیسه هم به تو بدهم!
ادامه عملیات خیبر بود و ساعت حدود شش و نیم صبح. من امدادگر بودم. همینطور که داشتم مى رفتم جلو شنیدم کسى یا مهدى یا مهدى (عج) مى گوید. جلوتر رفتم دیدم برادرى است به نام محمد. خوب که دقت کردم دیدم هر دو پایش از زانو قطع شده است. سلام کرد، جواب سلامش را دادم و نشستم طبق معمول مشغول بستن محل خونریزى بشوم، پاهایش را جمع کرد و گفت: من حالم خوب است برو سراغ دیگرى که وضعش بدتر است. گفتم: پسر تو خیلى خون از پایت رفته. گفت: از من خون رفته؟ من آنقدر خون دارم که مى توانم یک کیسه هم به تو بدهم! نمى دانستم بخندم یا گریه کنم. هر طور بود پایش را بستم و مقدارى آب به او دادم و هنوز از جایم بلند نشده بودم که به شهادت رسید.