نویسنده:مرجان فولادوند
از خم جاده كه گذشتند، يكباره فراموش كرد كجاست. مه، مثل چيزي زنده و جاندار از عمق دره بالا مي‌آمد، بوته‌هاي بادام كوهي سراشيبي كوه تا كنار جاده را مي پوشاند و درخت‌ها از پشت مه سايه‌هاي سبز رنگي به نظر مي‌آمدند. غرق تماشا شد. سردي فلز تيربار را زير دست‌هايش از باد برد.
صداي سه تير پياپي كه ناگهان در گوش كوه پيچيد، دلش را فروريخت.
دست روي ماشه تيربار كه روي ماشيني نصب شده‌بود گذاشت و آماده شليك خم شد به جلو. با چشم اطراف را پاييد. حالا بوته‌ها، درخت‌ها و سنگها كمينگاه بودند