قرائت سنتي، مدرن و اصول گرايانه ي امروزي از اسلام

تا پيش از نفوذ استعمار اروپايي در قلب جهان اسلام، افرادي بودند که عليه حکومت غرب در دارالاسلام مي جنگيدند؛ اما چيزي به عنوان مسلمان مدرن يا اصول گرا وجود نداشت. مسلمانان همه سنتي بودند و در الگوي جامع طيف اسلام قرار مي گرفتند. اما با سلطه ي اروپاييان بر سرزمين اسلام که با تهاجم ناپلئون به مصر در سال 1798 آغاز شد، دوران واکنش و تفسيرهاي متفاوتي شروع شد که تا دوره ي معاصر نيز ادامه يافته است. در واقع، تجاوز اروپاييان به جهان اسلام از دو قرن و نيم پيشتر با سلطه ي پرتغالي ها و بعد هلندي ها و انگليسي ها بر اقيانوس هند آغاز شده بود که شاهرگ عمده ي اقتصادي تمدن اسلامي محسوب مي شد.
همچنين تهاجم هاي اروپاييان به شمال افريقا، شکست شديد ناوگان عثماني در نبرد لپانتو (1) در سال 1571 که دست عثماني ها را از غرب مديترانه کوتاه کرد و شکست عثماني ها در محاصره ي وين (2) در سال 1683 که نقطه ي شروع افول قدرت آن ها بود، نيز قابل ملاحظه است. اما هيچ يک از اين حوادث نه استعمار هند شرقي توسط هلندي ها و نه نفوذ انگلستان در هند به اندازه ي فتح مصر بر روح و روان مسلمانان تأثير نگذاشت. اين واقعه مسلمانان را از چالشي آگاه کرد که قبلاً هيچ سابقه اي از آن در تاريخ خود نداشتند.
قرآن مي فرمايد: «اگر خدا شما را ياري کند، هيچ کس بر شما غلبه نخواهد کرد» (آل عمران، 159). از ديدگاه مسلمانان، دوازده قرن تاريخ اسلام، حقانيت ادعاي آن ها و حقيقت نداي آنان را نشان داده بود. خداوند پشتيبان آنان بود و در طول تمام اين قرن ها به آن ها کمک مي کرد. شکست مسلمانان در اسپانيا و نابودي پادشاهي تاتار به دست روس ها به اين دليل بود که آن ها در حاشيه ي جهان اسلام بودند و از اتحاد داخلي بهره ي چنداني نداشتند. در غير اين صورت، در هر جا که مسلمانان پيش رفتند، پيروز شدند. حتي مغول هاي نيرومند نيز به سرعت به اسلام گرويدند. اما اکنون اروپاييان که مسلمانان براي مدت هاي طولاني آن ها را ناديده گرفته و فرهنگشان را ناچيز انگاشته بودند، بر جهان اسلام سلطه يافته و کوچک ترين احتمالي نيز از پذيرفتن اسلام، نظير آنچه در مورد ترک ها و مغول ها رخ داده بود، نمي رفت. اين شرايط، بحراني با ابعاد جهاني به وجود آورد که شکلي آخرت گرايانه (3) داشت.
درمواجهه با اين بحران روش هاي گوناگوني را مي شد اتخاذ کرد و در واقع هر گروه، شيوه اي را در پيش گرفته بود. از طرفي مي شود گفت که مسلمانان از اين جهت ضعيف شده بودند که از پيام راستين منحرف گرديده و در تجملات و کجروي فرو رفته بودند؛ و اين موقعيتي بود که براي اصلاح طلبان خشکه مقدس رخ داد. محمدبن عبدالوهاب از نجد که قبل از حمله ي ناپلئوني اروپا در اوايل قرن نوزدهم زندگي مي کرد، از همه ي آن ها معروفتر بود و پيامش پاسخي به دلايل ضعف مسلمانان بود. گرچه پيام او بيش تر در خود عربستان باقي ماند، اما اين گونه اصلاحات زاهد مآبانه که عموماً برخلاف تصوف، تشيع و فلسفه و الهيات اسلامي است و با اصلاح شهرهاي قديمي اسلامي همراه است و نمودش را در هنرها مي بينيم، «سلفيه» خوانده مي شود. سلفيه کساني اند که پيرو سلف [صالح] نخستين بودند و نسبت به تحولات سنن اسلامي از ريشه ي قرآني و پيامبري آن در قرن هاي هفتم و هشتم هجري بي توجه هستند.
دومين امکان، رجوع به احاديث مربوط به معاد است که آخر دنيا را به اين شکل مجسم مي کند که ظلم و ستم بر جهان حاکم مي شود و مسلمانان ضعيف مي شوند و ديگران بر آن ها سلطه مي يابند. در نتيجه ي تمايل به چنين امکاني در بعضي از فرقه ها موجي از مهدي گرايي در جهان اسلام به وجود آمد که در اوايل قرن نوزدهم از جنبش برلوي (4) در شمال غرب استان کنوني پاکستان تا جنبش غلام احمد و باب و شورش هايي که توسط شخصيت هاي ويژه در غرب افريقا صورت مي گرفت، متغير بود. مهم ترين اين شخصيت ها که فعاليتش را کمي قبل تر شروع کرده بود، عثمان دان فاديو (5) بود که خلات سوکوتو (6) را به وجود آورد و نفوذ او حتي تا کارائيب و بر جنبش مهديه در سودان اثر گذاشت که در قرن نوزدهم تنها شکست را به ارتش انگلستان وارد ساخت. جنبش مهديه نيز همانند ديگر حرکتهاي هزاره گرايي (7) رفته رفته در نيمه ي دوم قرن نوزدهم از بين رفت.
سومين امکان، پيروي از مدرنيته ي اروپايي بود؛ زيرا قانون گذاري اسلام مربوط به قرن هفتم ميلادي بود و زمانه تغيير پيدا کرده بود و به همين دليل بايد مذهب اصلاح و مدرن مي گشت. مدرنيست ها از مصر آغاز کردند و مشهورترين آنان جمال الدين افغاني ايراني الاصل و محمد عبده بود؛ همچنين در ترکيه ي عثماني به خصوص در جنبش ترک هاي جوان و در هند افرادي چون سر سيد احمدخان و در ايران شخصيت هايي غيراز افغاني که بيش تر نفوذ محلي داشتند، پديدار شدند. اين مدرنيست ها شيوه ها و معيارهاي متفاوتي از مدرنيته را دنبال مي کردند؛ اما در کل همگي آنان از طرفداران غرب، عقل گرايي، ملي گرايي و علوم جديد بودند. برجسته ترين آنان، محمد اقبال، در اواخر دوره ي نخستِ واکنش عليه غرب که تا جنگ جهاني دوم ادامه داشت، فعال بود. هنگامي که پژوهشگران غربي از اصلاح طلبان اسلامي سخن مي گويند، اغلب چنين شخصيت هايي را در کنار اصلاح طلبان راستين، مد نظر قرار مي دهند. ملي گرايان و متفکران ليبرال از ميان طيف مدرنيست برخاستند. آنان افرادي بودند که از يک سو در تلاش براي مدرن کردن جامعه ي اسلامي بودند و از سوي ديگر براي دستيابي به استقلال ملي با غرب مبارزه مي کردند. جنگ هاي ضد استعماري اي که عليه غرب و براي دستيابي به استقلال ملي توسط شخصيت هايي همچون آتاتورک، سوکارنو، بورقيبه و ديگران صورت مي گرفت، به نام استقلال طلبي، و نه به اسم اسلام، انجام مي شد. در نتيجه، هنگامي که قدرت هاي غربي مستعمره هايشان را ترک کردند، در بسياري از مناطق گروه هاي حاکمي را به جا گذاشتند که ظاهراً مسلمان بودند اما بيش تر شبيه به استعمارگراني بودند که قبل از آنان حکومت مي کردند.
البته گروه هايي از استقلال طلبان نيز وجود داشتند که به هيچ عنوان اصلاح طلب نبودند بلکه مسلمانان سنتي اي بودند که اغلب فرقه هاي مختلف تصوف را همراهي مي کردند. آنان اغلب براي حفظ سرزمينشان جهاد مي کردند و در اين راه شرافت و بزرگي بسياري از خود نشان مي دادند؛ به طوري که دشمنان اروپايي شان را به شدت تحت تأثير قرار مي داد. اميرعبدالقادر، عارف و آزادي خواه بزرگ الجزايري يکي از نمونه هاي برجسته ي آنان است و ژنرالي فرانسوي که دشمن او بود، در گزارش خود به پاريس درباره ي او نوشت که جنگيدن عليه امير همانند مقابله با يکي از پيامبران توراتي است. نمونه ي ديگر اين افراد شيخ شامل داغستاني است که سال ها در قفقاز عليه تجاوزات روسيه به مبارزه پرداخت. ماهيت مقدس اين مردان و رويا روي شدن آن ها با دشمنانشان، بدون توجه به نوع برخورد آنان، از اهميت فوق العاده اي براي مسلمانان و غربي ها برخوردار است؛ به گونه اي که حتي تا به امروز هم در خاطره ها باقي مانده است.
اما بيش تر کشورهاي جهان اسلام بين سال هاي 1800 تا جنگ جهاني دوم از هيچ يک از اين سه روش پيروي نکردند. آنان مسلمانان سنتي بودند که زندگي شان بر اساس شريعت و طريقت به همان شيوه ي ديرينه ادامه مي يافت. البته نوگرايي هاي پيوسته اي در اين ميان صورت مي گرفت که نبايد آن را با اصلاحات در معناي امروزي اش اشتباه گرفت. بسياري از بزرگان دين در اين دوره ظهور کردند و تصوف در مناطق بسياري از جمله در مغرب، غرب و شرق افريقا احيا شد و نمونه هايي از آن را در تجانيه و سنوسيه و همچنين در ظهور علماي بزرگي چون شيخ الدرقاوي، شيخ احمد العلوي وشيخ سلامة الراضي مي توان ديد که شاذليه را احيا کردند. با اين همه، شيوه ي زندگي مسلمانان سنتي براساس عکس العمل نبود بلکه بر پايه ي تداوم شيوه هاي سنتي اسلام در زندگي و تفکر بود.
بعد از جنگ جهاني دوم تقريباً تمامي کشورهاي اسلامي از لحاظ سياسي آزاد شدند. در اين ميان، الجزاير استثنا محسوب مي شود؛ زيرا الجزاير در سال 1962 و بعد از جنگي که به قيمت جان ميليون ها نفر تمام شد، استقلال يافت. البته در اين ميان مناطق مسلمان نشين موجود در حلقه ي کمونيسم نيز قابل ذکر است. اکثر جمعيت مسلمانان انتظار داشتند که اين استقلال سياسي، استقلال فرهنگي، اجتماعي و اقتصادي را نيز به دنبال داشته باشد. اما هنگامي که برخلاف انتظار آنان، طبقات اجتماعي غربي شده بر توده اي که عميقاً مؤمن باقي مانده بودند، حاکم شدند، مسلمانان واکنش بسياري از خود نشان دادند که تا به امروز هم در سراسر جهان اسلام ديده مي شود.
مکاتب فکري مدرن و آزادي خواه هم مانند طبقه ي سياسي مدرنيست بي اعتبار شدند؛ زيرا نتوانستند هيچ يک از مشکلات اصلي جامعه را برطرف کنند، بلکه طي شکست هايي که در جنگ هاي پياپي اعراب و اسرائيل خوردند، تحقير نيز شدند. با اين حال مدرنيته به فعاليت خود ادامه داد؛ اما در اين زمان بخشي نيز تحت عنوان مارکسيسم در بسياري از کشورها به آن اضافه شده بود و از آن جا که سيستم حکومتي را در تمامي کشورها کنترل مي کرد، همچنان قدرتمند باقي ماند. اما قدرت فکري و اجتماعي آن تقريباً در تمامي کشورها به جز ترکيه رنگ باخت که در آن جا هم سکولاريسم آتاتورک با پشتوانه ي ارتش توانست قدرتمند باقي بماند. ايران نخستين کشوري بود که انقلاب سياسي در آن توانست حکومت مدرنيست ها را با نام اسلام کنار بزند. اين فرآيند اسلامي شدن دروني رفته رفته و به روش هاي متفاوتي در پاکستان، افغانستان، مالزي، اردن، مصر و بعضي از کشورهاي ديگر ادامه يافت و همچنان به روند خود ادامه مي دهد.
آنچه «بنيادگرايي» خوانده مي شود و شکل اوليه ي آن در عربستان سعودي رخ داد، بعدها به شکل هاي متفاوتي انتقال پيدا کرد. در دهه ي 1960 نارضايتي عمومي در جهان اسلام ايجاد شده بود که ناشي از تقليد ساده انگارانه ي غرب بود که به گفته ي متفکران غربي، خود معلوم نبود به کجا منتهي مي شود. حتي در ميان طبقه ي مدرن شده نيز بسياري از مردم دوباره به اسلام رو آوردند تا به سؤالات وجودي در مورد خود زندگي پاسخ دهند و در اين ميان، از همه مهم تر، شرايط واقعي مسلمانان مد نظر بود. اکثريت مردم خواهان اين بودند که آنان را به حال خود بگذارند تا مسائل جهان اسلام را حل کنند، مذهب اسلام را حفظ نمايند و به احياي شريعت و بازسازي تمدن اسلامي بپردازند. اما تمدن حاکم غرب به راحتي اجازه ي چنين چيزي را نمي داد. سازمان هاي بسياري ايجاد شد تا اين اهداف را به گونه اي صلح جويانه پيش برد که مهم ترين آن ها اخوان المسلمين بود که حسن البناء در دهه ي 1920 در مصر آن را بنياد نهاد و همچنين جماعت اسلامي که مولانا مودودي در سال 1941 آن را ايجاد کرد و هر دو سازمان تا به امروز قدرتمند باقي مانده اند. در چند دهه ي گذشته اين اشتياق براي حفظ مذهب، اسلامي کردن جوامعاسلامي و بازسازي تمدن اسلامي طيف انبوهي از مردم را به خود جلب کرده است و تمامي اين گروه ها را بدون هيچ تمايزي در غرب بنيادگرا مي خوانند. اکثر اين گروه ها همانند بنيادگراهاي مسيحي، يهودي و هندو براي دستيابي به اهداف خود از شيوه هاي غير خشن استفاده مي کنند. اما در عين حال گروه هايي نيز وجود دارند که به خشونت متوسل مي شوند و اين بيش تر در شرايط دفاع از سرزمينشان رخ مي دهد مانند آنچه در فلسطين، چچن، کشمير، کوزوو يا جنوب فيليپين اتفاق افتاد. آن هايي که اسلامي رفتار مي کنند در موضع دفاع قرار دارند. چنان چه کساني که به بي گناهان صدمه مي زنند، علي رغم اين که تا چه حد دليلشان قابل توجيه باشد، عملشان بر خلاف تعاليم روشن و واضح قرآن و شريعت در مورد جنگ و صلح است، که در اين کتاب به آن اشاره خواهيم کرد. در هر صورت، استفاده ي نادرست از اصطلاح «بنيادگرا» اصولاً به آيين پروتستان بر مي گردد و البته در حال حاضر اسلام نيز نمي تواند از اين اصطلاح اجتناب نمايد، اما اين مسئله بسيار حائز اهميت است که بدانيم بنياد گرايي به پديده اي با ماهيت کاملاً متفاوت اطلاق مي شود که آن را نبايد با مفهومي که در رسانه هاي غربي با سوء نيت به کار ميرود اشتباه گرفت.
نااميدي حاصل از عدم آزادي واقعي که بعد از دستيابي به آزادي سياسي پس از جنگ جهاني دوم پيش آمد، به موج تازه اي از مهدي گرايي منجر شد که نمونه ي آن را مي توان در ظهور آيت الله خميني در ايران ديد و بي ترديد نوعي اشارات آخرت گرايانه در آن وجود داشته است. تسخير مسجد اعظم در مکه در سال 1980، ظهور شخصيت هاي مهدي گونه در نيجريه در طي دو دهه ي گذشته نيز از آن دست است. هيچ شکي نيست که مجدداً نوعي حضور مهدي گونه در سراسر جهان اسلام احساس مي شود؛ به خصوص که انتظار يک منجي موعود در ميان يهوديان و مسيحيان امروز نيز رواج دارد.
اسلام سنتي برخلاف بخش نخست رويارويي اش با غرب، از دهه ي 1960 به بعد، خود را در محافل انديشمندانه ي عمومي مطرح کرده است و مدرنيست ها و به اصطلاح بنيادگرايان را به چالش خوانده است. محققاني که عميقاً ريشه در شريعت داشتند اما به خوبي با غرب نيز در تماس بودند، سعي کردند تا از سنت هاي لاينفک اسلامي، يعني طريقت و شريعت و از نظام تفکري و مذهب سنتي دفاع نمايند. اين محققان همچنين عميقاً به انتقاد از مدرنيته ي سکولار پرداختند که نخست در غرب پديد آمده و رشد کرده و سپس به ديگر قاره ها راه پيدا کرده بود. اين متفکران از طرفداران جهاني بودن وحي بودند که در قرآن ذکر شده است و جايگزيني «حکومت بشري» را به جاي «حکومت الهي» که توسط سکولاريته ي مدرن مطرح شده بود، رد مي کردند. انتقاد آنان از دنياي مدرن تاحد زيادي از منتقدان غربي مدرنيته، عقل گرايي و علم گرايي گرفته شده بود که تنها شامل سنت گراياني همچون رنه گنون (8)، فريتهوف شوان (9)، تيتوس بورکهارت (10)، مارتين لينگز (11) نبود و حتي منتقدان شناخته شده ي اروپايي و آمريکايي در زمينه ي پروژه هاي مدرنيته که شامل علوم و فن آوري مدرن مي شود؛ همانند ژاک الول (12) ايوان ايليچ (13) و تئودور روساک (14) نيز به سمت آن کشيده شدند. پاسخگويي اسلامي سنتي را کساني آغاز کردند که در سازمان هاي آموزشي سبک اروپايي تعليم ديده بودند، اما از دو دهه ي قبل شخصيت هايي از طبقه ي محققان مذهبي يا «علما» و صوفيان سنتي نيز به آن پيوستند. اين محققان و رهبران تلاش مي کردند که روند زندگي سنتي اسلامي را همراه با سنت هاي انديشمندانه و روحاني حفظ کنند و براي مقابله با چالش هاي سکولاريته ي مدرن که تمامي مذاهب با آن روبه رو هستند، راهي طبيعي در مذاهب يهود و مسيحيت بيابند.
اکثر مسلمانان امروزه هنوز پيرو گروه سنتي هستند و بايد آنان را از مدرن گراهاي سکولار و «بنيادگرايان» که امروزه در رسانه هاي غرب بدين نام خوانده مي شوند، مجزا دانست. در واقع، بزرگ ترين خطا اين است که نتوانيم بين سنت گرايي و بنياد گرايي تمايز قائل شويم و هر کسي را که به حفظ زندگي و انديشه ي سنتي اسلامي علاقه مند است، بنيادگرا بخوانيم. اين امر مثل اين است که در مذهب کاتوليک معاصر، پدر پيو (15) يا مادر ترزا را به دليل تأکيد و پافشاري شان بر حفظ تعاليم سنتي کاتوليک، بنيادگرا بخوانيم. تشخيص اين امر بسيار اهميت دارد که وقتي از افراطي گري صحبت مي کنيم، اين اصطلاح به حلقه يا حد واسطي اشاره دارد که بتوان چيزي را به کمک آن وصف کرد. متأسفانه در رسانه هاي امروز غرب اين حلقه به شکل عوامل مدرن گرا در جامعه ي اسلامي مطرح مي شود و اين مهم فراموش شده است که مدرنيته نيز خود يکي از مرتجع ترين، جزمي ترين و افراطي ترين ايدئولوژي هايي است که تاريخ تاکنون ديده است. مدرنيته در پي نابودي تمامي ديدگاه هاي ديگر است و در مقابل هر جهان بيني اي قرار مي گيرد که در تقابل آن باشد، و کاملاً در برابر ديدگاههاي ديگر بي مداراست؛ اعم از اين که اين ديدگاه مربوط به بوميان آمريکا باشد که مدرنيته دنيايشان را به شدت از بين برد و يا آيين هندو، بودا، اسلام يا حتي يهوديت يا مسيحيت سنتي. براي يهوديان سنتي تحمل حمله هاي پيوسته ي سکولاريته ي مدرن به جهان بيني و اعمال مذهبي آن ها همان اندازه سخت است که براي هندوها يا مسلمانان دشوار است. اگر بتوان از بنياد گرايي مذهبي سخن به ميان آورد، پس مي توان از بنيادگرايي غير مذهبي نيز سخن گفت که در برابر هر چيزي که بر سرِ راهش باشد، به اندازه ي متحجرترين انواع بنيادگرايي مذهبي، تبليغاتي و تهاجمي است.
در مورد اسلام نيز در جهان امروز بي ترديد گروه هاي افراطي مذهبي مختلفي ديده مي شوند، اما اين گروه ها شاهرگ اصلي يا مرکزيت اسلام را، تشکيل نمي دهند. مرکزيت آن متعلق به اسلام سنتي است که در کنارش هم افراطي هاي متحجر مذهبي و هم مدرنيته ي متعصب قرار دارند. سکولاريته نيز تقريباً در تمامي کشورهاي اسلامي به چشم مي خورد؛ اما در ترکيه، تونس و الجزيره از ميزان بيش تري برخوردار است. اسلام سنتي با آنچه غرب در مرزهاي خود به آن مشغول است، مخالفتي ندارد، بلکه با نفوذ مخرب آن مخالف است که از فرهنگ غربي مدرن و پست مدرن گرفته شده است و همان قدر ارزش هاي اسلامي را تهديد مي کند که ارزش هاي مسيحيت و يهوديت را در خود مرزهاي غرب مورد تهديد قرار مي دهد. اما فلسفه ي دفاع از سنت هاي اسلامي همواره در محدوده ي تعاليم اسلامي قرار داشته است. روش هاي مبارزاتي آن به طور کلي تفکري و معنوي است و هنگامي که مجبور به توسل به زور بوده، در مقام دفاع از سرزمين و سرپناه ظاهر شده و الگوي آن امير عبدالقادر و شيخ شامل بوده و از حکومت ترور و وحشت در انقلاب فرانسه و يا الگوهاي بومي همچون چه گوارا پيروي نکرده است.
براي درک وقايعي که امروزه در جهان اسلام رخ مي دهد، حتي در مورد وحشتناک ترين و شنيع ترين اعمالي که به نام اسلام صورت مي گيرد، آن ها را بايد جداگانه بررسي کرد؛ همان طور که غربي ها وقايع جونزتاون، واکو، بمب گذاري هاي ارتش جمهوري خواه ايرلند، نسل کشي صرب ها و قتل هايي را که توسط باروک گلدستاين (16) يا گروه خاخام کاهان (17) صورت مي گيرد، در محدوده اي جداي از مسيحيت و يهوديت بررسي مي کنند. تنها با بررسي طيف گسترده ي اسلام که در بالا مشخص شده، مي توان به اين شرايط دست يافت. البته در جهان اسلام معاصر کساني هستند که با توسل به عمليات نظامي و خشونت و با استفاده از فن آوري مدرن هدفشان اين است که نادرستي ها و بي عدالتي ها را سرکوب کنند. با در نظر گرفتن وقايع نه چندان دور، تعجب آور نيست که ببينيم اين قانون شکني هاي افراطي و اعمال نکوهيده را گروه هايي به نام اسلام انجام مي دهند، به خصوص اگر بي عدالتي ها و ظلم هاي موجود در جوامع اسلامي را نيز به اين عوامل خارجي بيفزاييم. همچنين مطرح نمودن اين که چرا اين اعمال نکوهيده را گروهي اندک به نام اسلام انجام مي دهند و درک زمينه ي اين فعاليت ها، موجب نمي شود که اين اعمال را توجيه يا از آن ها چشم پوشي کنيم.
در هر حال، اکثر مسلمانان هنوز در فضايي نفس مي کشند که در آن اسم خدا قبل از هر چيز با مهرباني و بخشش همراه است و در سخت ترين شرايط نيز با صبوري به او پناه مي برند. اگر به نظر مي آيد در جهان امروز، اسلام نسبت به ساير اديان با خشونت بيش تري همراه است، بدين معنا نيست که در ديگر جاها، از جنگ هاي کره و ويتنام گرفته تا فجايع صرب ها و نسل کشي در رواندا و بروندي (18)، خشونت وجود نداشته است. از آن جايي که اسلام هنوز در جوامع اسلامي از قدرت بسياري برخوردار است، افرادي هر حرکتي، حتي خشونت را با نام اسلام مرتکب مي شوند و آن هم به اين دليل است که ساير ايدئولوژي ها از قبيل ملي گرايي و جامعه گرايي ديگر نفوذ خود را از دست داده اند. با اين همه با در نظر گرفتن تصوير کلي اسلام که پيشتر بيان شد، کاملاً مشهود است که براي اکثر مسلمانان، موازين سنتي که قرن ها بر زندگي آنان حاکم بوده و هم با مدرنيته ي سکولار و هم با بنيادگرايي مخالف است، از اهميت ويژه اي برخوردار است و زماني که ناآرامي هاي موجود در اين دوره ي پرهياهو در تاريخ اسلام و جهان بر طرف شود، تنها صداي اسلام سنتي است که حرف آخر را در جهان اسلام مي زند.

پي نوشت ها :

1- Lepanto.
2- Vienna.
3- eschatological overtones.
4- Brelvi.
5- Uthman Dan Fadio.
6- Sokoto Caliphate.
7- Millennalist.
8- Rene Guenon.
9- Frithjof Schoun.
10- Titus Burckhardt.
11- Martin Lings.
12- Jacques Ellul.
13- Ivan Illich.
14- Theodore Reszak.
15- Padre Pio.
16- Baruch Goldstein.
17- Rabbi Kahane.
18- Brundi.
منبع مقاله :
نصر، سيد حسين، (1385)، قلب اسلام، ترجمه ي سيد محمد صادق خرازي، تهران: نشرني، چاپ چهارم

نويسنده: سيد حسين نصر
مترجم: سيد محمد صادق خرازي