حکایات اخلاقی و آموزنده از زندگینامه ایشان که یکی از شاگردان برجسته جناب شيخ رجبعلی خياط بودند
مرحوم کربلایی يادگار مادري به نام بتول بود که در خوي مردانگي و دليري، شهرت زيادي داشت. شايد يکي از وجوه رشد فرزند، در اين سلوک پر از مرارت و ملامت، همان مادر رشيد و نترس تهراني بود، که توانست رمز عاشق بودن و حيدري زيستن را با شيره جانش، در کام اين بچه بچشاند.

پدرش علي اصغر نام داشت؛ و از کاسب هاي قديمي تهران بود. کل احمد آقا، هميشه براي وي طلب مغفرت مي کرد و ديگر هيچ نمي گفت.

کل احمد آقا، در اصل بزرگ شده محله پاچنار، حوالي ميدان اعدام بود؛ و رسم و راه زندگي را در همان کوچه و پس کوچه هاي تهران قديم آموخت.

کودکی و نوجوانی

گاهي که کل احمد آقا، از ايام کودکي و خاطرات آن دوران تعريف مي کردند، دريافته مي شد، که عهد نوجواني را بسيار پر انرژي و جسورانه سپري کرده اند، و در کودکي کردن و به قولي شيطنت هاي عهد شباب، گوي سبقت را از همه همزادان خويش ربوده و در اين وادي، اسم و رسمي به هم زده بودند.

در روايتي آمده است که: « تستحب عرامه الصبي في صغره، لتکون حليما” في کبره. ثم قال: ما ينبغي الا ان يکون هکذا »
« شايسته است که کودک در هنگام خردسالي بازيگوش باشد، تا در بزرگسالي صبور و شکيبا گردد.»

خود ايشان نيز در اين باره مي فرمودند:
« نفس من از همان کودکي خيلي چموش بود و عجيب لگد مي زد. همين نفس جسور بود، که هر لحظه بار مرا سنگين و سنگين تر مي کرد.»

کل احمد آقا، در مورد آن دوران مي فرمودند:
« من در ايام کودکي، آنقدر شرور بودم که هر اتفاقي که در محله مان رخ مي داد، و سر هر کسي که مي شکست يا هر کتک کاري که در کوچه مي شد، اول همه در خانه ما را مي کوبيدند. گويا مي پنداشتند که هر بلايي که اتفاق مي افتد، زير سر احمد است.
بعضي وقتها که پدرم از جواب دادن و راضي کردن مردم فارغ مي شد، خسته و آشفته به سراغ من مي آمد و فرياد مي زد: کي مي شود که تو ازدواج کني و من از دست تو خلاص شوم؟!»

گاهي اوقات که سر تعريف باز مي شد؛ و سخن از آن دوران به ميان مي آمد، کل احمد آقا با لبخندي شيرين و چهره اي شرم زده مي فرمودند:
« اگر روزي دعوا نمي کرديم و با بچه محله ها بزن و بکوبي نداشتيم، آنروز برايمان نحس بود. آنقدر در مدرسه از دست من عاصي شده بودند که براي مهار کردنم، مبصري کلاس را به من واگذار کردند، تا شايد بدان واسطه مقداري آرام شوم!»

گاهي بعضي افراد از کل احمد آقا مي پرسيدند که رمز موفقيت شما در سلوک چه بوده است؟ ايشان نيز در پاسخ مي فرمودند:
« نفس من خيلي بي باک و لاابالي بود. هيچ نفسي را به چموشي نفس خود نديدم. بخاطر همين هم فشار برزخي من بسيار زياد بود. بايد قدرتي پيدا مي شد تا اين اسب چموش را آرام کند.
مخالفت با اين نفس غدار، خيلي از باب ها را برايم باز کرد.

نکته جالب در اينجاست که مرحوم کل احمد آقا، شايد از معدود اشخاصي بودند که به جماعت بزهکار و جاهل پيشه، با ديدي مثبت مي نگريستند؛ و هيچ احدالناسی را به خاطر فساد ظاهر و گناهانش، مذمت نمي کردند. علي الخصوص که برنامه طغيان و ارتکاب گناه، در فواصل عهد جواني صورت گرفته باشد.
لذا هميشه می فرمودند:
«انسان گناهکار، در ذاتش گوهر محبت را داراست. يعني در باطن همه، نور ولايت نهفته است. هر کسي قلبا” اهل بيت عليهم السلام را دوست دارد.
اگر هم از سر غفلت، گناهي از وي سر زند، همان ولايتش دستش را خواهد گرفت و همان اکسير محبت، توبه اش خواهد داد. خداوند بيش از اين حرفها که فکر مي کنيم، وهاب است.»

و صد البته که اين مسئله و طرز تفکر کل احمد آقا، ريشه در همان تجربه شخصي ايشان داشته است. يعني همان چموشي کودکانه و سرکشي ايام جواني، که تا پانزده سالگي در وي رخنه کرده بود؛ و درست پس از ملاقات با اولياي حق و تجلي محبت الهي در خزانه دلش، به نور معرفت و محبت مبدل گرديد.

محبت قلبی به اهل بيت – ع

کل احمد آقا در خصوص اين جريان نهفته مي فرمودند:
« چهار ساله بودم که وقتي با پدر و مادرم به ديدن دسته عزاداري حضرت سيد الشهدا عليه السلام مي رفتيم، به محض ديدن دسته و علم و کتل امام حسين عليه السلام، ديگر خودم را گم مي کردم از همان طفوليت، اسم امام حسين عليه السلام دلم را با خود مي برد. و چيزي را به شيرني امام حسين عليه السلام نمي شناختم.
هميشه در بين دسته عزاداري گم مي شدم. شبي نبود که پدر و مادرم در ميان کوچه و بازار به دنبالم نگردند. اصلا” قوت و اراده اي در خود نمي ديدم. دسته که مي رفت من هم مي رفتم.»
اما هنوز اين محبت، درکنار آن چموشي ها و ناسازگاري ها جهتي نداشته و به بلوغ شايسته خود نرسيده بود.

یادی از عارف بزرگ حاج محمد صادق تخته فولادی

در کتاب مصباح الشريعه از حضرت صادق عليهم السلام منقول است که مي فرمودند: ( اطلب مواخاه الاتقياء و لو في ظلمات الارض و ان افنيت عمرک في طلبهم، فان الله لم يخلق افضل منهم علي وجه الارض بعد النبيين عليهم السلام و ما انعم الله تعالي علي العبد بمثل ما انعم به من التوفيق بصحبتهم).
« پيوسته در جستجوي دوستي با پرهيزگاران و حق پرستان باش! هر چند که در ظلمات زمين پنهان باشند؛ گرچه زندگي خود را بر سر اين کار بگذاري. زيرا خداوند متعال پس از پيامبران، آفريده اي عزيزتر و برتر از پرهيزگاران و حق پرستان بر روي زمين خلق نکرده است. و خداوند هيچ نعمتي همچون توفيق همنشيني با آنان را به بنده اش عطا نکرده است.»

چه بسا ديده ايم و خوانده ايم در احوالات اوليايي که در ابتدا، کوچکترين انسي با حضرت حق نداشتند؛ و دربارگاه ملکوتي باريتعالي منزلتي نيافته بودند؛ و ناگهان پس از ملاقاتي شگفت با حکيمي عارف، قلبشان منقلب شده؛ و سراچه دل را به آشيانه قاصدان وحي تبديل کرده اند.

شرح زندگاني عارف جليل القدر حاج محمد صادق تخته فولادي ، استادحاج شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني، نيز بر اين سبيل و طريق رقم خورده است. بر آن گونه که ناقلان گفته اند، در ابتداي امر اين رنگرز اصفهاني جهالت و عياشي را سرمشق امور خويش قرار داده و با هم چيز و همه کس مأنوس و آشنا بود، مگر ياد حضرت دوست.

روزي از روزگاران که بر اساس عادت مألوف و هميشگي براي عيش و نوش و خوش گذراني، و به همراهي دوستانش، به خارج شهر مي رفت، در محله تخته فولاد با پيري به نام بابا رستم بختياري برخورد مي کند که سر در جَيب مراقبت کشيده و از غير دوست، ديده عنايت و طمع بريده است.

آن جماعت غافل، از روي مزاح و تفرج، با وي در مي آميزند، و بساط بذله و شوخي را مي گسترانند، اما زماني که پاسخي دلچسب از آن پير فاني دريافت نکردند، مأيوس شده و سر در راه خويش گرفته و بازگشتند.
اما در همان لحظه بابا رستم، سر بر مي آورد و خطاب به محمد صادق مي گويد: « عجيب جواني هستي! حيف از تو و جواني تو! …»
اين کلام، آنچنان حاج محمد صادق را مشوش و منقلب مي کند، که فکر ديار را از سر بريده و سه روز و سه شب در برابر آن پير منزوي، زانوي ادب زده و ساکت و سر بزير بر جاي مي ماند و هيچ نمي گويد.
نَفَس پير حقيقت مآبي چون بابا رستم، سنگ آذرين سينه جوان را به گوهري آتشين مبدل کرد. به گونه اي که تا چند سال پس از آن ماجرا، حاج محمد صادق تخته فولادي به درجاتي مي رسد که علماي آن دوران براي بهره گيري از نفس روحانيش، ساعتهاي زيادي را در انتظار به سر مي بردند، تا لحظه اي را هر چند اندک و ناچيز، از معنويات آن پير فرزانه بهره مند گردند.
نخستین استاد

نخستين استاد و رهبر کل احمد آقا، بنا بر آنچه از آن ياد مي کردند، روحاني جليل القدري بنام سيد يحيي سجادي بود.
بزرگي که از او کمتر يادي به ميان آمده است . کل احمد آقا، شروع حرکت خويش را بواسطه عنايت و نَفَس ولايتي ايشان دانسته و در اين خصوص مي فرمودند:
« پانزده ساله بودم که شبي، عمويم دستم را گرفت و به مسجد سيد عزيزالله برد. ماه رمضان بود و روحاني بسيار خوش منظري بنام سيد يحيي در آنجا منبر مي رفت.
در همان شب اول که پاي منبر او نشستم، کار تمام شد و مُهر جنون را بر پيشاني من کوبيدند.
هر کلامي که از دهان سيد يحيي بيرون مي آمد، وجود مرا به آتش مي کشيد. آن لحظه اي که سخن مي گفت، مرا در پاي منبرش مي سوزاند. آقا سيد يحيي، سوختن را به من آموخت؛ و در اصل، او بود که مرا راه انداخت.»

کل احمد آقا، پيرامون سخناني که درباره سيد يحيي داشتند، خاطره اي را از ايشان بيان مي نمودند که ظرافتي بياد ماندني در خود نهفته داشت. ايشان مي فرمودند:
« روزي سيد يحيي بر روي منبر فرياد زد:
ايها الناس، قوم يهود بعد از موسي عليه السلام گفتند که، عزير پسر خداست. مسيحيان نيز بعد از عيسي عليه السلام گفتند که، مسيح پسر خداست.
اما اين امت رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و مسلمان، بعد از هزار و چهار صد سال، آنقدر پيشرفت کرده اند که مي گويند پول خود خداست.! »

درگذشت استاد

« وقتي سيد به رحمت ايزدي واصل گشت، بازار تهران مثل روز عاشورا تعطيل شد؛ و جميع اهل بازار و کسبه و طلاب، براي تشيع جنازه وي آمده بودند.
در ميان تشييع جنازه، پرده ها کنار رفت و سيد را در عالم معنا مشاهده کردم که هيچ اعتنايي به اين جمعيت نداشت.
بعد سيد سرش را بلند کرد و گفت: اين جماعت را مي بيني؟ اينها فقط دنبال دنياي خودشان هستند. و سپس دوباره سرش را به زير انداخت.»

ملاقات با جناب شيخ رجبعلی خياط

کل احمد آقا، در اين باره مي فرمودند:
« بعد از مرگ آقا سيد يحيي، در مغازه اي شاگردي مي کردم. روزي به کار مشغول بودم که شخص نوراني و وارسته اي که همان شيخ رجبعلي خياط بود، وارد مغازه شد .
فرمود: داش احمد، چرا به جلسات ما نمي آيي؟
من هم در جواب، اين دو بيت شعر را به عرض رساندم که:
دل گفت: مرا علم لدني هوس است / تعليم نما، اگر تو را دسترس است!
گفتم: که الف، گفت: دگر هيچ مگو! / در خانه اگر کس است، يک حرف بس است

شيخ فرمود: يعني چه؟
عرض کردم: ما آمده ايم تا مظهر جميع صفات و اسماي الهي شويم، که مجموعه همه آنها الله است.
حکمت و مقصود از آمدن ما در اين خلاصه مي شود که مظهر الله بشويم و بس.
شيخ يک نگاهي به قد و بالاي من انداخت و گفت: جل الخالق! دنبال من بيا! و ما را هم با خودش برد.
خصوصيات اخلاقی جناب شيخ

گاهي که از کل احمد آقا در خصوص شيخ و حالاتش سراغ مي گرفتند، ايشان در پاسخ مي فرمودند:
« شيخ يعني سخاوت، انسانيت….، صفت او در خدمت به فقرا، عجيب بود. همين مقدار بگويم که شب ها از فکر فقرا، بيخوابي مي کشيد.
بارها به دوستانش مي گفت: جيب من و شما يکي است و فرقي نمي کند. هرگاه که پول احتياج داشتيد، من در اختيار شما هستم و تعارف نکنيد.
بارها و بارها مي ديدم که به خاطر مردم گريه مي کند و براي رفع حاجاتشان چله مي نشيند.
يک صفت عجيبي که در شیخ ظاهر بود و در کمتر کسي ديده مي شد، اين بود که اگر کسي را در حال معصيت مي ديد، در گوشه اي مي نشست و ساعتها به حال وي گريه مي کرد و پيش خدا ريش گرو مي گذاشت، تا شايد خداوند از سر تقصيرات آن شخص بگذرد.

زماني که عملکرد خلق الله را مي ديد، دلش مي سوخت و گريه کنان مي گفت: رفقا، اين ميوه اي توحيدي را ببينيد که چگونه در دام اين دنيا مي پوسند؟! چرا خداوند وليش را نمي رساند، تا مردم اينگونه غرق در خودشان نشوند؟

نصيحت استاد

ايشان مي فرمودند:
« بعد از اولين ملاقات با جناب شيخ، قرار بر آن شد که به جلسه ايشان برويم. وقتي به خدمتشان رسيديم، ايشان رو به قبله نشسته و مناجات مي خواندند.
جناب شيخ عادت داشت که در ضمن دعا خواندن و مناجات، جملاتي بگويد که تنها اهلش آنرا دريافت مي کردند.
من هم در همان جلسه، پشت سر ايشان نشستم و با وي هم نوا شدم.
در ميان دعا، شخصي وارد مجلس شد که در ظاهر، هيچ شباهتي با ديگر شاگردان شيخ نداشت.
ريشهايش را تراشيده بود و با کلاه و لباس مخصوصي وارد مجلس شد. من هم در همان حال و هواي جواني با خود گفتم که اين شخص، با اين سر و وضع، اينجا چه مي خواهد؟
درست به محض آنکه اين مطلب در ذهنم خطور کرد، شيخ مناجات را رها کرده و با صداي بلندي فرمودند: تو به ريشش چه کار داري؟
اگر ريشش را تراشيده، در ازاي آن دو صفت خوب ديگر دارد، که ريش داري مثل تو، از آن بي بهره است.
پس مال اون به تو مي چربد … و دوباره مناجاتش را ادامه داد.»
مژده رحمانی

کل احمد آقا خود در خصوص دوران جوانی و ایامی که در خدمت جناب شيخ بودند مي فرمودند:
يک بار در همين احوالات بودم، که شيخ با شتاب به سوي من آمد و فرياد زد: داش احمد، به خودت ببال! که خدا، خودش را هم روزي تو کرد. بگو ديگر چه مي خواهي؟ و گريه کنان برگشت.»

تذکر استاد

کل احمد آقا، قبل از ملاقات با آسيد يحيي، کفش زنانه مي دوخت. سر کارگر کارگاهي بود و آن شغل نيز، بهره مادي خوبي براي او داشت. اما روزي از روزها، آقا سيد يحيي، در حالي که کل احمد آقا هنوز شغل خود را به وي نگفته بود، بر روي منبر فرياد زد که: « آهاي کسي که کفش زنانه مي دوزي، اگر زنها، با اين کفشهايي که تو برايشان درست کرده اي، به مجالس گناه رفته و در برابر نامحرم جلب توجه کنند، تو در گناه آنان شريک هستي.»

کل احمد آقا مي فرمودند:
« من هم به محض آنکه اين دستور را از سيد يحيي شنيدم، همانجا آن کار را کنار گذاشته و به سراغ کفاشي مردانه رفتم؛ و دوباره از صفر شروع به کار کردم.»

مرحوم ميرزا تقی

يکي از اوليا و اوتاد نابغه زمان که در هيچ دفتري سخن از مقامات و حالات وي به ميان نيامده است، جناب آقا ميرزا تقي بود، که گاهي در همان محله هاي تهران او را آميرزا تقي خان خطاب مي کردند.
شخصيت وي بسيار عجيب و منحصر به فرد بود ميرزا عجوبه اي بود که هر کسي او را نشناخت و به درجات معنويش واقف نگشت. او از اوليايي بود که در لباس فقر و گدايي، به جهاني طعنه زد؛ کل احمد آقا درباره ايشان مي فرمودند:
« در تمام عمر، کسي را در توحيد مطابق ميرزا سراغ نداشتم. ميرزا آنقدر در رياضت و فشار مادي بسر مي برد که مجبور بود، شب ها را تا صبح در کوچه و خيابان سپري کند؛ و تا پايان عمر، از نعمت زن و فرزند محروم بود. فقر آنقدر بر ميرزا سيطره دشات که لباسهايش از فرط کهنگي، بدن نما شده بود.»

کل احمد آقا در خصوص نحوه آشنايي و اولين برخوردشان با ميرزا نقل مي کردند که:
« مدتي پس از آشنايي با جناب شيخ، در امامزاده داوود عليه السلام آميرزا تقي را ملاقات کرديم. يکي از شاگردان شيخ، ميرزا را به من نشان داد و گفت: اين هم، لنگه شيخ است.

پس از مدتي، در مسجد آيت الله شاه آبادي، ميرزا را دوباره ملاقات کردم. ايشان زماني که مرا ديد، في البداهه و بي هيچ مقدمه اي پرسيد:
فلاني، در چه حالي؟
در جواب ايشان گفتم: اگر با او باشم، خوشم.
ميرزا نيز فرمود: ان شاء الله ، مي بينم که هستي.»

منش اوليا

يکي از وجوه شيفتگي مرحوم کل احمد آقا نسبت به ميرزا، ديدگاه رفيع و سعه صدر آن بزرگوار، در برابر آفرينش و تقديرات عالم هستي بود.
نگرشي که تنها برگرفته از مقام تسليم و عبوديت اولياي مخصوص خداوند است.
ايشان در اين خصوص مي فرمودند:
« ميرزا مرد عجيبي بود. هر چيزي را لو نمي داد و بسيار رندانه عمل مي کرد. من خيلي به احوالاتش افسوس مي خوردم؛ و از اوضاع پريشان و درهم ريخته او بسيار ناراحت بودم.
تا آنکه يک روز بعد از نماز، به همراه ايشان از مسجد بيرون آمديم. وقتي که کفش هايمان را با هم به زمين انداختيم. ناگاه ميرزا در برابر چشمانم غيب شد و همان لحظه، در آن طرف خيابان خود را به من نشان داد.
او با اين کار مي خواست به من بفهماند، که قدرت هاي زيادي دارد، اما مصلحت و تقدير خداوندي بر آن واقع شده است، که شب ها را در کنار خيابان بخوابد؛ و روزها را نيز به دوره گردي سپري کند.
در مجموع خيلي مرد فوق العاده اي بود و نظير نداشت.»

کل احمد آقا مي فرمودند:
« ميرزا در فقر عجيبي سير مي کرد. آنقدر بيچاره بود که کسي حتي به چشم گدا نيز در او نظر نمي انداخت. هر از چند گاهي، به صورت اتفاقي کسي به او کمکي مي کرد.
يک روز که به حال نزار و بيچارگي او افسوس مي خوردم؛ و از شدت فشار مادي او در درون احساس ناراحتي مي کردم، پرده ها کنار رفت و در عالم معنا مقام رفيعي را به من نشان دادند که همگان حسرت آن مقام و درجه را مي خوردند. در همان حال به من الهام شد، که اين مقام را براي کساني قرار داده شده که به ميرزا کمک مي کنند و به او خير مي رسانند. »

اوضاع خانوادگی

از سخنان کل احمد دريافته مي شد، که خانواده اي نسبتا” تجمل گرا داشته، که تنها آرزويشان در اين خلاصه مي شد، که يگانه پسرشان، براي خود تاجر بزرگي شود.
اما زماني که مشاهده کردند که نوباوه دلبندشان روزها را در گوشه اي از مغازه، آرام مي نشيند و به دور از هياهوي اهل دنيا، ديوان حافظي در دست گرفته، لاجرم از او و آينده اش مأيوس شده و با وي قطع رابطه کردند.

سفر به کربلا

ايشان در اين باره مي فرمودند:
« در آن روزها شوق حضرت سيدالشهدا عليه السلام جانم را مي سوزاند؛ و دلم براي حرمش پر مي زد.
ولي پولي نداشتم، تا با آن عازم کربلا شوم؛ و خيلي لحظات ناراحت کننده اي بود. در همان ايام حضرت سيدالشهدا عليه السلام به من عنايتی فرمودند که باعث شد فرداي آن روز ، مقدمات سفر فراهم گشته و عازم حرم آسماني حضرت شوم.»

سفر اول ايشان به کربلا و نجف شش ماه و سفر دوم سه ماه و سفر سوم يک ماه به طول انجاميد؛ و نيک مشاهده مي شد که تا پايان عمر شريفشان، در حسرت سفري ديگر به سر مي بردند؛ و انتظار فرج و گشايشي دوباره را در دل مي پروراندند.

هجرت به قم

جناب کل احمد با تسلیم به مشيت الهی برای ادامه زندگی بار سفر بسته و عازم قم می شوند و طي سي سالي که در قم ساکن بودند، غير از اداره مجالس اهل بيت – ع – و تربيت شاگردان اهل دل، به کار ديگري مشغول نبوده و تمامي هم و غم ايشان معطوف به اين امور بوده است.
یکی از روحانيون ارادتمند ايشان نقل مي کردند که بعد ازظهر اغلب روزها، کل احمد آقا به همراهي گروهي از دوستانشان، به مدرسه فيضيه آمده و در کنار حوض مدرسه مي نشستند؛ و جمعي از طلاب علاقمند نيز دور ايشان حلقه زده و سوالات خود را با ايشان در ميان مي گذاشتند.
يکي از همان روحانيون مي گفت: طلبه ها سؤالاتي از ايشان مي پرسيدند، که پاسخ دادن به آنها احتياج يه يک سري مطالعات گسترده، در زمينه هاي مختلفي چون فلسفه و اصول و عقايد داشت.
اما کل احمد آقا، با چند بيت شعر ساده و چند جمله شيرين کوچه بازاري، آنچنان اين معضلات فکري را حل مي کردند، که حيرت همگان را بر مي انگيخت و هر چند دقيقه يکبار، صداي احسنت احسنت طلبه ها، فضا را مجذوب خود مي کرد.

وفات

کل احمد آقا ، پس از هشتاد سال تنها و مهجور و خسته در اين بيغوله بي مروت دنيا، که الحق اسمي به غايت با مسمي بر خود دارد، دار فانی را وداع گفت .

خود در اين باره مي گفت:
« برات مرگ را براي سالياني پيش پيچيده بودند. اما شب موعود، ورق برگشت و امر شد که باز هم بمانم . فقط از او مي خواهم، تا ديگر اين بار به وعده اش وفا کند، که ذائقه ام بي اندازه از اين دنيا تلخ شده است.»

و همين گونه نيز واقع شد، يعني قبل از آنکه پشت پا به اين دايره بي اقبال زده و به ديار باقي بشتابد، به همسر مهربان و انيس لحظات دلتنگي و خستگي هايش، اين مهم را بشارت داده و فرموده بود که:
« تا دو ماه بعد، عازم سفر آخرت خواهم شد؛ و در اين زمان باقي مانده، خداوند درهاي بلا و بيماري را بر من مي گشايد.»

و همان گونه که نويد اين وقايع را داده بود، در دو ماه پاياني عمر بالاخره، در تاريخ 8/11/1379 در بيمارستان خاتم الانبياء عليها السلام تهران و در حالي که هفت روز آخر عمر را حتي يک قطره آب هم ننوشيده بود، با لبي تشنه، همانند ارباب تشنه لبش حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام، به ديار لقا و بقا شتافت و اکنون تربت پاک بي رياي او، در قبرستان شاهزاده احمد بن قاسم در قم محل تجلي و نور افشاني است.

پس از وفات

در تاريخ 13/5/1381 درست يک سال و نيم پس از درگذشت کل احمد آقا، يکي از اعيان قم به نام ارباب تقي فرهادي مفتخر، به رحمت خدا رفت.
بنا بر آن شد که ايشان را در يکي از قبرهاي بستگانشان، دقيقا” در پايين پاي کل احمد آقا، به خاک بسپارند.
به شهادت گروهي از نزديکان آن مرحوم، زماني که قبر آقاي فرهادي را براي مراسم تدفين آماده مي کردند، ناگهان ديواره مقبره کل احمد آقا فرو ريخت؛ و مقداري از پيکر پاک ايشان نمايان شد؛ و به يکباره همگان با جنازه اي سالم و با طراوات روبرو شدند. شاهدان آن منظره، با شگفتي تمام مي گفتند که کفن و جنازه کل احمد آقا، آنقدر تازه و سالم نشان مي داد که گويي همن روز دفن شده است؛ و به هيچ عنوان، نشاني از کهنگي و فرسودگي در خود نداشت.
يکي از حاضرين مي گفت که من حتي انگشت هاي پاي ايشان را هم که به هم بسته شده بود، به وضوح مشاهده کردم؛ و عظمت و بزرگي اين مرد، مرا به شدت تحت تأثير قرار داد.
برادر مرحوم فرهادي نيز مي گفت: لحظاتي قبل از دفن برادرم، زماني که ما براي اتمام کارها، به داخل قبر رفتيم، باز مقداري از ديواره مقبره سوراخ شد و کفن کل احمد آقا را در کمال طراوات و تازگي مشاهده کرديم.