یادم رفت که خدا کفیل زن و بچه ام خواهد بود

قبل از عملیات والفجر هشت با شهید علی اصغر خنکدار در پایگاه شهید بهشتی اهواز داشتیم قدم می زدیم . و در رابطه با مسایل روز صحبت می کردیم . در حین صحبت شهید خنکدار به من گفت : « می خواهم برای موضوعی پیش سردارمرتضی قربانی بروم ولی خجالت می کشم . » به او گفتم : « در چه رابطه ای است ؟ » کمی مکث کرد و گفت : « ما صد در صد شهید خواهیم شد . بعد از ما خانواده ی مان بی سرپرست خواهند شد ؛ می خواهم بروم به او بگویم به من وامی دهد تا سرپناهی برای همسر و فرزندانم بسازم . » من حرف هایش را تصدیق کردم . با هم به سوی ساختمان فرماندهی رفتیم . وقتی به چند قدمی اتاق فرماندهی رسیدیم، ایستاد. گفتم : « چی شد ؟ » با حالت خاصی که بیشتر به چهره آدم های پشیمان می خورد ، گفت : « شیطان را ببین ! داشت چه کار می کرد ؟! یادم رفت که خدا کفیل زن و بچه ام خواهد بود. » به من گفت برگردیم . در بین راه هی استغفار می کرد.