کسانی که متشابه را علم مختص به خدا و جمله والراسخون را مستأنفه دانسته اند؛ معتقدند که پیامبر (ص)علم به تمامی تفسیر و تأویل قرآن نداشته است

این که آیا پیامبر(ص)به تفسیر همه قرآن آگاه بوده است؟ مورد بحث قرار گرفته و عده ای همچون زرکشی گفته اند تقسیم بندی ابن عباس از تفسیر قرآن و عدم فهم قسمی از آن شامل پیغمبر(ص) نیز می شود. طبری نیز گفته است: «و ان منه ما لا یعلم تأویله الا الله الواحد القهار، و ذالک ما فیه من الخبر عن آجال حادثه، اوقات آتیه، کوقت قیام الساعه، و النفخ فی الصور، و نزول عیسی بن مریم، و ما اشبه ذالک فان ذالک اوقات لا یعلم احد حدودها، و لا یعرف احد من تأویلها الا الخبر باشراطها، لاستئثار الله بعلم ذالک علی خلقه… و کان نبینا محمد(ص)اذا ذکر شیئاً من ذالک لم یدل علیه الا بأشراطه دون تحدید بوقت… »(۱) یعنی برخی از تفسیر قرآن هست که تأویل آن را جز خدا نمی داند و آن مواردی از آیات است که در آنها خبر از اجلهایی است که رخ خواهد داد یا از زمانهایی که در پیش است مثل زمان قیام قیامت، نفخ صور، نزول حضرت عیسی (ع)، و آنچه که مانند اینها است. زیرا این امور از چیزهایی است که احدی حدود آنها را نمی داند، و کسی به حد آنها معرفت نمی یابد و از تأویلش آگاه نمی شود مگر در حد باخبر شدن از علامت های آنها؛ زیرا علم به آنها را خدا به خود اختصاص داده است؛… و پیامبر(ص)هرگاه چیزی از این امور را ذکر فرموده، سخنی افزون بر علائم و نشانه ها نفرموده و به تحدید زمان آنها نپرداخته است. در پاسخ به این پرسش باید ابتدا به ریشه یابی آنچه باعث ایجاد این سؤال شده بپردازیم تا نظر صواب روشن گردد. به نظر می رسد آن چه باعث ایجاد این سؤال شده برداشت نادرست از آیه ۷ سوره آل عمران است، از دو جهت: یکی آن که مراد از متشابه چیزی است که خداوند علم آن را به خود اختصاص داده است. دوم: آن که در جمله پایانی آیه: «… و ما یعلم تأویله الا الله و الراسخون فی العلم… »آیا واو عاطفه است یا جمله والراسخون جمله مستأنفه است و عطف به ما قبل خود نشده است. کسانی که متشابه را علم مختص به خدا و جمله والراسخون را مستأنفه دانسته اند؛ معتقدند که پیامبر (ص)علم به تمامی تفسیر و تأویل قرآن نداشته است. (۲) معنی ذالک: «و ما یعلم تأویل ذالک الا الله وحده منفردا بعلمه»(۳) اما نظر دیگر آن است که «راسخون در علم»علم به تأویل متشابه را دارا هستند: «والراسخون فی علم یعلمون تأویله و یقولون آمنا به»(۴)و پیامبر (ص)که افضل راسخان در علم است در رأس عالمان به تأویل قرآن است: «عن الباقر (ع):کان رسول الله(ص)افضل الراسخین فی العلم» (۵) بنابراین پیامبر (ص)نه تنها علم به محکمات قرآن بلکه علم به متشابهات آن را نیز داراست. و روایات اهل بیت(ع) در این باره صراحت کامل دارد که آنچه خدا بر پیامبر (ص)نازل کرده، تأویل آن را به حضرت تعلیم فرموده و از این طریق به اوصیاء رسول خدا (ص) انتقال یافته است: از جمله در روایتی از امام محمد باقر(ع)چنین آمده است : «ان رسول الله(ص) افضل الراسخین فی العلم فقد علم جمیع ما انزل الله من التنزیل و ما کان الله لینزل علیه شیئاً لم یعلمه التأویل، و اوصیائه من بعده یعلمونه… ». (۶) و در روایت دیگر از امام محمد باقر (ع)آمده است که راسخ در علم کسی است که در دانش او اختلافی نباشد و پیامبر(ص)راسخ در علم است و باید این علم را به وصی خود منتقل کرده باشد وگرنه آیندگان هلاک می شدند(و به ورطه ضلالت می افتادند): «فان قالوا من الراسخون فی العلم؟ فقل من لا یختلف فی علمه، فان قالوا فمن هو ذالک؟ فقل کان رسول الله(ص) صاحب ذالک فهل بلغ اولا؟ فان قالوا قد بلغ، فقل هل مات صلی الله علیه و آله و سلم و الخلیفه من بعده یعلم علما لیس فیه اختلاف؟ فان قالوا لا، فقل: ان خلیفه رسول الله (ص)مؤید و لا یستخلف رسول الله(ص) الا من یحکم بحکمه و الا من یکون مثله الا النبوه، و ان کان رسول الله(ص) لم یستخلف فی علمه احدا فقد ضیع من فی أصلاب الرجال ممن یکون بعده. »(۷) در اصول کافی همین روایت با اندک تفاوت چنین نقل شده است: «فرسول الله افضل الراسخون فی العلم قد علمه الله عزوجل جمیع ما انزل علیه من التنزیل و التأویل و ما کان الله لینزل علیه شیئاً لم یعلمه تأویله و اوصیائه من بعده یعلمونه»(۸) یعنی رسول خدا افضل راسخان در علم است؛ خدا تنزیل و تأویل آن چه را که پیامبر (ص) نازل فرموده تعلیم داده است مگر می شود که خدا چیزی را بر پیامبرش نازل کند اما تأویلش را به وی نیاموزد؟ بلکه اوصیاء بعد از او نیز تأویل را می دانند. بررسی سندی و دلالی روایت این روایت را کلینی(رحمه الله) در کافی آورده است و مجلسی (رحمه الله) نیز دو سند از بصائر الدرجات محمد بن حسن صفار در بحار نقل کرده است که یکی از آن سندها «یعقوب بن یزید از ابن علی عمیر از ابن اذینه از برید از ابی جعفر (ع») است و همه این افراد ثقه اند. بنابراین سند این روایت، گرچه به طریقی که در کافی نقل شده به واسطه ابراهیم بن اسحاق صحیح نیست، ولی به طریقی که از بصائر نقل شده صحیح و معتبر است. از نظر دلالت، ضمیر«تأویله» در قول خدای متعال (و ما یعلم تأویله… ) به قرآن یا قسم متشابه آن برمی گردد؛ زیرا این قول خدای متعال در آیه هفتم سوره آل عمران بعد از این جمله واقع شده است: «هو الذی انزل علیک الکتاب منه آیات محکمات هن ام الکتاب و اخر متشابهات فاما الذین فی قلوبهم زیغ فیتبعون ما تشابه منه ابتغاء الفتنه و ابتغاء تأویله… )با توجه به این که این حدیث در مورد جمله ای از آیه کریمه صادر شده است تردیدی نمی ماند که منظور از «ما انزل علیه»(آنچه خدا بر پیامبر(ص) نازل کرده است)یا خصوص قرآن کریم است یا دست کم قرآن قدر متیقن آن است. تنزیل و تأویل هر دو مصدراند ولی در این حدیث به معنای وصفی به کار رفته اند و هرچند در معنای آن دو ، احتمالاتی وجود دارد، ولی در اینجا ظاهرا از تنزیل، الفاظ قرآن و معانی ظاهر آن و از تأویل، معانی باطن آن مراد است… بنابراین اگر «مِن» در «من التنزیل و التأویل» بیانی از جمیع «ما انزل علیه» باشد، معنای حدیث این است که خدا جمیع قرآن را که عبارت از تنزیل و تأویل (ظاهر و باطن)آن است، به پیامبرش تعلیم داده است و اگر«مِن»، بیانی از «ما انزل علیه» باشد، این جمله دلالت می کند که خدا هم تنزیل (الفاظ با معنی ظاهر) قرآن را نازل کرده است و هم تأویل (بیان معانی باطنی) آن را و تمام آن را به پیامبرش تعلیم داده است. به هر حال در دلالت این قسمت از حدیث بر آگاهی رسول خدا (ص) به همه معانی و معارف قرآن ابهامی نیست. جمله ذیل حدیث (وماکان الله لینزل علیه شیئا لم یعلمه تأویله) نیز تاکید این معنی است زیرا مفاد این جمله این است که هر چه را خدا بر پیامبرش نازل کرده تأویل آن را نیز به آن حضرت تعلیم داده است. با توجه به این که تمام قرآن را خدا بر پیامبر (ص)نازل کرده است و منظور از تأویل آن معانی باطنی و پنهان است؛ دلالت این جمله بر آگاه بودن پیامبر اکرم(ص) بر معانی باطنی و پنهان تمام قرآن آشکار است؛ چه رسد به معانی ظاهر قرآن که دیگران نیز توان فهم آن را دارند.(۹) و نیز در روایات آمده است که: قرآن به چهار دسته است: عبارات، اشارات، لطائف و حقایق، عبارات برای عوام، اشارات برای خواص، لطائف برای اولیاء و حقایق برای انبیاء است. «عن الصادق(ع) انه قال: کتاب الله علی اربعه اشیاء العباره و الا شاره و اللطائف و الحقائق فالعباره للعوام و الاشاره للخواص و اللطائف للاولیاء و الحقائق للانبیاء. »(۱۰) اگر در قرآن گونه پنجمی که علم آن اختصاص به خدا دارد وجود می داشت قهراً در این گونه روایات بیان می شد. از نظر عقلی نیز صدور هر سخنی و القاء هر کلامی به قصد تفهیم معنایی صورت می گیرد و لذا درست به نظر نمی آید که خدا کلام خود را به عنوان هدایت مردم بر پیامبرش نازل فرماید، اما حقایقی در آن وجود داشته باشد که حتی پیامبر(ص)که مخاطب مستقیم قرآن است علم به آن نداشته باشد. می توان گفت: جمله «و ما کان الله لینزل علیه شیئا لم یعلمه تأویله» که در روایات مذکور آمده است، اشاره به همین اصل عقلی دارد که هر کلامی از طرف حکیم صادر می شود برای افاده معنی است، وگرنه صدور آن لغو خواهد بود. البته ممکن است حکیم کلامی را بنحوی القاء کند که همگان به مقصود او پی نبرند و فقط اشخاص معهودی به هدف و مقصود او آگاه گردند و این لغو نیست و دیگران از طریق آن اشخاص معهود به مقصود متکلم حکیم راه می یابند. کوتاه سخن: براساس عقل و نقل می توان گفت:پیامبر(ص) به تمام قرآن، ظاهر و باطن، تفسیر و تأویل آن آگاه بوده است، و مصداق کامل و اتم «راسخ در علم» بوده چون متصل به بحر بیکران علم خدا بوده است. پی نوشت ها : ۱-طبری. جامع البیان. ج۱٫ ص۵۳٫ ۲-تفصیل نکات ادبی آیه و اقوال مختلف در این کتاب آمده است: شریف رضی . حقائق التأویل . ص۷ به بعد . همچنین در تفاسیر ذیل آیه. ۳-طبری. جامع البیان . ج۳٫ ص۲۴۸٫ ۴-همان. ص۲۴۹٫ ۵-تفسیر عیاشی . ج ۱٫ ص۱۶۴٫ ۶-حویزی. تفسیر نورالثقلین. ج۱٫ ص۳۱۶٫ ۷-همان. ص۳۱۷٫ حدیث۳۷٫ ۸-کلینی. الکافی . ج۱٫ ص۲۷۰٫ ۹-بابایی. علی اکبر. مکاتب تفسیری. ج۱٫ ص۳۲-۳۳٫ ۱۰-فیض کاشانی. التفسیر الصافی. ج۱٫ ص۳۱، مجلس بحارالانوار. ج۷۵٫ ص۲۷۸٫ منبع: اعرابی؛ غلامحسین، (۱۳۲۹)، تفسیر قرآن و بررسی جریان دوری گزینی و بازدارندگی از آن، قم، نشر آثار نفیس، چاپ اول، ۱۳۸۹