توجیهات اهل سنت بر دستور «منع تفسیر قرآن» علمای فرقه های اسلامی، همانگونه که در مسأله «منع از انتشار حدیث و تدوین قرآن» در پاسخ به چرایی منع؛ دست به توجیهاتی زده؛ گاه گفته اند منع خلفاء مستند به نهی پیامبر (ص) بوده و گاه گفته اند به خاطر پرهیز از افتادن در ورطه دروغ بستن به پیامبر (ص) بوده؛ و برخی گفته اند به خاطر پرهیز از اختلاط و امتزاج حدیث با قرآن بوده؛ و عده ای گفته اند: به خاطر این بوده که مردم از قرآن باز نمانند؛ و… در توجیه جریان دوری گزینی و بازدارندگی از تفسیر قرآن نیز دست به توجیهات عدیده ای زده اند؛ زیرا برای هر مسلمانی این جای سؤال است که چرا خلفا و حکام از تفسیر قرآن دوری گزیدند

توجیهات اهل سنت بر دستور «منع تفسیر قرآن» علمای فرقه های اسلامی، همانگونه که در مسأله «منع از انتشار حدیث و تدوین قرآن» در پاسخ به چرایی منع؛ دست به توجیهاتی زده؛ گاه گفته اند منع خلفاء مستند به نهی پیامبر (ص) بوده و گاه گفته اند به خاطر پرهیز از افتادن در ورطه دروغ بستن به پیامبر (ص) بوده؛ و برخی گفته اند به خاطر پرهیز از اختلاط و امتزاج حدیث با قرآن بوده؛ و عده ای گفته اند: به خاطر این بوده که مردم از قرآن باز نمانند؛ و… در توجیه جریان دوری گزینی و بازدارندگی از تفسیر قرآن نیز دست به توجیهات عدیده ای زده اند؛ زیرا برای هر مسلمانی این جای سؤال است که چرا خلفا و حکام از تفسیر قرآن دوری گزیدند و تأویل صحیح آن را بر نتابیده و منع کردند؛ چرا برخی از علمای صدر اول که در قرائت قرآن آن همه کوشیده و آیات، کلمات و حروف قرآن را به شمارش در آورده آن گاه تعداد هر کدام از حروف در قرآن را (مثلاً تعداد الف، تعداد ب، و تعداد ت و… در قرآن) و سپس به تعیین این که هر کدام از حروف در کجا به ۱/۱۰؛ ۱/۹؛ ۱/۸؛ … و۱/۲می رسد اهتمام ورزیدند؛ چرا به بیان تفسیر و تأویل صحیح قرآن که از اهمیت تام برخوردار است و عمل مسلمانان منوط به فهم تفسیر و تأویل صحیح آن است؛ اهتمام نورزیدند؟ این پرسش گرچه برای مؤلفان قرون هفتم به بعد زیاد مطرح نبوده زیرا با نوشته شدن تفاسیر از قرن دوم هجری به بعد؛ جریان دوری گزینی و بازدارندگی از تفسیر و تأویل صحیح قرآن به فراموشی سپرده شد و از یادها رفت؛ لیکن مفسران و مولفان قرون اولیه (دوم تا پنجم و ششم هجری) با این جریان بیشتر آشنایی داشته اند (چون فضای حاکم در قرون اول و سوم هجری؛ فضای تحرج و دوری گزینی از تفسیر بوده است) و خود را برای بررسی و پاسخگویی به این پرسش ناچار دیده و لذا به طرح این بحث اقدام می کردند. و اینک به بررسی و تحلیل این توجیهات می پردازیم: ۱- توجیه طبری: در جریان دوری گزینی از تفسیر قرآن گفته است کسانی که اشتغال به تفسیر را بر خود سخت گرفته و دوری جسته اند به این دلیل بوده که می ترسیدند به نظر درست تفسیری و فهم مراد نرسند؛ نه این که تأویل قرآن کلاً از علمای اسلام پوشیده بوده و بدین خاطر تفسیر نکرده اند: «معنی احجام من احجم عن القیل فی تأویل القرآن و تفسیره من العلماء السلف، انما کان احجامه عنه، حذار ان لا یبلغ اداء ما کلف من اصابه صواب القول فیه، لا علی ان تأویل ذلک محجوب عن علماء الامه غیر موجود بین اظهرهم. » (۱) در مورد نظر طبری، باید گفت: این نظر ممکن است نسبت به برخی از علما قابل تطبیق باشد؛ اما وقتی پدیده ای در سطحی گسترده رواج پیدا می کند نمی توان آن را با انگیزه های شخصی و عاطفی توجیه کرد؛ مضافاً به این که با توجه به مطالبی که در صفحات قبل گذشت؛ نظر طبری با واقعیت تاریخی نیز سازگار نیست، ضمن این که خود طبری در تاریخ خود در مورد عمر مطلبی آورده که نشان می د هد، دوری گزینی از تفسیر و تأویل قرآن تحت تأثیر منع خلیفه دوم صورت گرفته است، ابن ابی حدید طبری نقل کرده است که: «کان عمر یقول: جردوا القرآن و لا تفسروه، و اقلوا الروایه عن رسول الله (ص) و انا شریککم. » (۲) البته در چاپ های تاریخ طبری جمله «و لا تفسروه» موجود نیست (۳) ولیکن این جمله چه باشد و چه نباشد فرقی نمی کند، زیرا جمله «جردوا القرآن» خود دلالت بر این معنی دارد، البته در کتاب های زیادی در موقع چاپ این دستبردها زده شده مثلاً حدیث دار در خیلی از کتاب ها از جمله در کتاب تاریخ پیامبر (ص) تألیف حسنین هیکل وجود دارد که هر چه حذف کنند باز هم حقایق تاریخی را نمی توانند بپوشانند (۴) . ضمناً طبری در اینجا خلاف نقل خود در کتاب تاریخی اش سخن نگفته و بلکه به توجیه عمل دوری گزینان از تفسیر و تأویل قرآن پرداخته و نسبت به جریان بازدارندگی از تفسیر و تأویل سکوت کرده است. ۲- توجیه ابن عطیه: جریان دوری گزینی و توقف از تفسیر را بدینگونه ذکر کرده است که آنان می خواستند تورع به خرج داده و احتیاط کنند. (۵) این توجیه گرچه نسبت به برخی ممکن است قابل قبول باشد؛ آن هم نسبت به جریان دوری گزینی اما نمی تواند توجیه گر این قضیه در سطح گسترده و جریان بازدارندگی از تفسیر باشد خصوصاً با شواهد زیادی که حاکی از ترس اصحاب هیبت عمر و دستگاه خلافت وجود دارد؛ وقتی از ابن عباس نقل کردیم که وی می گوید از تازیانه عمر می ترسیدم یا برای یک سؤال تفسیری یک سال (و طبق نقلی دیگر) دو سال دنبال فرصت مناسب می گردد تا از عمر سؤال کند؛ دیگر نمی توان تحرج و دوری گزینی را با این توجیه که آنان از شدت ورع، احتیاط می کردند، توجیه کرد و پذیرفت؛ به علاوه مقتضای تورع و تقوا سکوت از حق و لب فرو بستن نیست بلکه مقتضای آن، اظهار معرفت و دانش قرآنی است، زیرا کتمان علم خود خلاف تورع و تقوا است احتیاط و تورع آن است که انسان در جایی که نسبت به سؤالی علم ندارد بگوید نمی دانم؛ به کسی مراجعه کن که دانش آن را دارد. و در مورد تفسیر و علوم قرآن حق آن بوده که (براساس حدیث متواتر ثقلین، روایت علی مع الحق و الحق مع علی و روایت علی مع القرآن و القرآن مع علی، ) به اهل بیت (ع) ارجاع می دادند، نه آن که مخاطب خود را نا امید ساخته و بگویند آنان که عالم به تفسیر و تأویل بودند رفتند: «ذهب الذین کانوا یعلمون فیم انزل القرآن». (۶) یا بگویند: تو را به خدا برخیز برو با ما مجالست مکن (۷) یا بگویند: از خدا بترس (و سؤالات تفسیری مکن) (۸) یا وقتی سؤال تفسیری کنند گویا اصلاً چیزی نشنیده اند. (۹) ولی اهل بیت (ع) که مصداق آیه تطهیر هستند، هرگز احتیاط بنحو تحرج از تفسیر نداشته و در جواب پرسشگران از قرآن با کمال صبر و متانت پاسخ داده، و راه درست در تفسیر قرآن را نشان می دادند. عبیده سلمانی از حضرت علی (ع) سؤال می کند: ای امیرالمومنین از چه کسی سؤال کنیم هرگاه فهم معانی قرآن بر ما مشکل شود؟ حضرت پاسخ می دهد: «… سلوا عن ذلک آل محمد (ص)) (۱۰) یعنی: از آل محمد بپرسید. امام باقر (ع) به عمروبن عبید فرمود: «فانما علی الناس ان یقروا القرآن کما انزل فاذا احتاجوا الی تفسیره فالاهتداء بناو الینا یا عمرو». (۱۱) یعنی: بر مردم است که قرآن را آن گونه که نازل شده قرائت کنند و هرگاه به تفسیر آن محتاج شدند پس هدایت یابی بوسیله ما و بر عهده ما است ای عمرو. به این گونه پیشوایان واقعی اسلام مردم را به چشمه ناب تفسیر و تأویل قرآن راهنمایی فرموده و آنان را از سردرگمی و حیرت می رهانیدند. ۳- توجیهات ابوبکر انباری: الف) بعضی از دوری گزینان ترس آن را داشتند که تفسیرشان موافق با مراد خدا از آیه نباشد، لذا از اقدام به تفسیر امتناع می ورزیدند. ب) بعضی هراس آن را داشتند که اگر اقدام به تفسیر کنند، پیشوای تفسیر گردند و دیگران به آنان اقتدا کنند؛ ج) و بعضی از آن جهت که ممکن است مبتلا به تفسیر به رأی گردند. (۱۲) این توجیهات سست نمی تواند قابل قبول باشد زیرا: اولاً: انسان می تواند نسبت به مواردی که علم به مراد الهی دارد اقدام به تفسیر کند و هر کجا قطع ندارد امتناع ورزد. ثانیاً: اگر کسی اهلیت مرجعیت در تفسیر را داشته باشد تورع، تقوی و وظیفه شرعی ایجاب می کند که لب فرو نبندد و از اظهار دانش تفسیری خود امتناع نورزد؛ زیرا با آن همه آثاری که از پیامبر (ص) مبنی بر تعلیم و تعلم قرآن و نشر علم رسیده امتناع چه معنایی می تواند داشته باشد؟ ثالثاً: تفسیر به رأی به معنای اظهار دانش یقینی یا نشر علمی که بدان اطمینان دارد نیست بلکه تفسیر به رأی یا سخن گفتن در مورد قرآن بدون علم و تدبر است، یا این که معتقد به آراء و نظریاتی است و می خواهد قرآن را به گونه ای تفسیر کند که رأی او تأیید شود. «حمل الکتاب علی آرائه و عطف الحق علی اهوائه». (۱۳) ۴- توجیه ابن کثیر: ابن کثیر گفته است: صحابه و تابعان در جائی تحرج از تفسیر کرده اند که علم بدان نداشته اند وگرنه در مواردی که علم داشته اند حرجی بر آنان نبوده است که تفسیر کنند: «فهذه الآثار الصحیه و ما شاکلها عن ائمه السلف محموله علی تحرجهم عن الکلام فی التفسیر بما لا علم لهم فیه. فاما من تکلم بما یعلم من لک لغه و شرعا فلا حرج علیه. » (۱۴) این سخن اگر در آثار صحابه و تابعان می بود توجیه خوبی بود ولی باید گفت سخن خود ابن کثیر است و آثار باقی مانده در این مورد چنین تفصیلی در بر ندارد. و واقعیت تاریخی و شواهد و قرائنی که نقل گردید با این توجیه توافقی ندارد. ۵- توجیه زرقانی: تفسیر و تأویل قرآن واجبی کفایی است از این رو تحرج و امتناع کسانی را که از تفسیر خودداری کرده اند؛ حمل بر مواردی می کنیم که کسان دیگری غیر از آنان به این واجب اقدام کرده بودند لذا نیازی به تفسیر نمی دیدند؛ وگرنه امتناع و تحرج آنان گناه بود و حاشا که چنین شخصیتهایی مرتکب گناه شوند: «ان اجحامهم یحتمل ایضا التقیید بما اذا قام غیرهم عنهم بواجب تفسیر القرآن و بیانه اما اذا انحصرت المسئولیه فیهم فمعقول انهم لا یمتنعون و قتئذ و الا کانوا کاتمین للعلم و آثمین حاشا هم من ذلک… » (۱۵) باید گفت: اولاً: این توجیه نه با سخنان متحرجین سازگار است و نه با واقعیات تاریخی که گذشت؛ وقتی طرف در پاسخ به سؤالات قرآنی می گوید: تو را به خدا با ما همنشین مشو، یا می گوید: آنان که تفسیر و تأویل قرآن را می دانستند، رفتند و کسی نیست که عالم به تفسیر و تأویل قرآن باشد؛ آیا با توجه به چنین پاسخهایی می توان گفت: که چون دیگران اقدام به تفسیر کرده بودند؛ این افراد امتناع ورزیدند؟ ثانیاً: همین افراد در سال های بعد به عنوان مفسر قرآن در بین مردم عنوان پیدا کرده و صاحب تفسیرشدند، اگر واقعا دیگران اقدام به تفسیرکرده بودند پس چرا پس از امتناع بار دیگر اقدام به تفسیر کردند؟ مثلاً ابن عباس که جزو متحرجین از تفسیر معرفی شده چه می شود که سال های بعد خود مرجع سرآمد تفسیر می شود؟ آیا این نیست جز آن که پس از خلفا و با خلافت علی (ع) میدان برای علما و راویان باز می شود و با احساس آزادی که کردند؛ اقدام به تعلیم و تعلم تفسیر می کنند؛ ابن عباس از هیبت و تازیانه خلیفه می ترسید بعد از خلیفه احساس می کند که دیگر تازیانه خلیفه بر سرش نیست؛ ابوهریره که نوازش تازیانه را بر گرده خود احساس کرده بود؛ بعد از خلیفه لب می گشاید و آن گاه بی پروا و مکرراً می گوید: مگر ما می توانستیم در زمان عمر چنین آزادانه به نقل حدیث بپردازیم. «ان ابا هریره کان یقول: انی لأحدث احادیث لو تکلمت بها فی زمان عمراً و عند عمر لشج رأسی» (۱۶) و می گفت: ما قدرت نداشتیم که بگوئیم پیامبر (ص) (چنین) فرمود: تا آنکه عمر از دنیا رفت. «ما کنا نستطیع ان نقول قال رسول الله (ص) حتی قبض عمر» و همو گوید: اگر این احادیث را در زمان عمر می گفتیم تازیانه اش به پشت ما اصابت می کرد. (۱۷) پس می توان گفت: که امتناع از تفسیر همه جا به خاطر عدم احساس تکلیف نبود، بلکه به خاطر نیفتادن به تکلف و رنج تازیانه هم بوده است. ۶- توجیه عاصمی: عاصمی سه وجه برای اعظام و دوری گزینی ابوبکر، خلیفه اول، از تفسیر ذکر کرده است: الف) اعتفاد ابوبکر به دوری گزینی از تفسیر، پس از رحلت پیامبر (ص) بود و به خاطر این که عامه مردم و کسانی که اهلیت تفسیر را ندارند وارد این مقوله نشوند… و لذا اقدام او یک اقدام احتیاطی بوده است. (۱۸) در مورد این توجیه باید گفت: اولاً: وقتی خود قرآن همه مردم و حتی مشرکان را دعوت به تدبّر و تعقل نموده و حتی مشرکین را توبیخ می کند که چرا در قرآن تدبر نمی کنند؛ (۱۹) اقدام خلیفه چه معنایی می تواند داشته باشد؛ ثانیاً: اگر خلیفه می خواست کسانی که اهلیت تفسیر را ندارند وارد این میدان نشوند؛ پس چرا مصحف حضرت علی (ع) را که جامع تنزیل، تأویل و تفسیر بود نپذیرفت تا تفسیر و تأویل از راه درست (و شخصیتی که به اعتراف همگان اهلیت آن را داشت) در بین مردم نشر پیدا کند؛ ثالثاً: آیا در بین اصحاب کسی که عارف به تفسیر و تأویل قرآن باشد وجود نداشت تا به جای تحرج و منع از تفسیر، او را به عنوان مفسر به مردم معرفی کند؟ به هر حال این توجیه عاصمی نمی تواند مبرر عمل خلیفه بشود و زوایای تاریک این برخورد با قرآن را که از ناحیه دستگاه خلافت صورت گرفته روشن سازد. ب) دوری گزینی از تفسیر قرآن، نظر بدوی خلیفه اول بوده؛ در ابتدای خلافت که از او سؤال کردند چنین رأیی را ابراز کرد اما پس از اجتهاد و تدبری که کرد متوجه شد که چاره ای جز تفسیر نیست و نمی توان از تفسیر و تأویل قرآن بی نیاز بود…: «یحتمل انه رضی الله عنه انما قال ذلک فی اول وهله سئل عنه فرأی فی ذلک الوقت لذلک الامر ذلک الرأی. ثم انه لما تدبر و اجتهد فی الرأی و تفکر و علم ان الأمه لا غنی بهم عن التفسیر و انه ان بین لهم الامساک عن ابانه مجملات الکتاب و الاکتفاء بمهمات الخطاب، فان ذلک یودی الی الخلل فی القول و العمل فصار بعد لک الی التفسیر… ». (۲۰) درباره این توجیه توجه به چند نکته شایسته است: اول: خلیفه اول فرصت زیادی پیدا نکرد تا از نظر بدوی خود رجوع کند چون ایام خلافت او زیاد نبوده است. ثانیاً: اگر از نظر خود رجوع کرده پس چرا در منابع تاریخی، روایی، تفسیری و غیر آن از تبدل رأی خلیفه یادی نشده است. ثالثاً: اگر چنین تبدل رأیی رخ داده بود؛ عمر نیز رعایت می کرد ولی آنچه از منابع مختلف استفاده می شود این است که خلیفه دوم سیاست دوری گزینی و بازدارنگی از تفسیر و تأویل قرآن را همچون گذشته و با شدت بیشتر ادامه داده است. همین سیاست را خلیفه سوم نیز اتخاذ کرده بود از او نقل شده است: «عن محمود بن لبید: سمعت عثمان علی المنبر یقول: لا یحل لاحد یروی حدیثا عن رسول الله (ص) لم یسمع به فی عهد ابی بکر، ولا عهد عمر. » (۲۱) یعنی: محمود بن لبید گوید از عثمان شنیدم که بر منبر (نشسته بود) می گفت: برای احدی جایز نیست که حدیثی از پیامبر (ص) نقل کند که در زمان ابوبکر و عمر شنیده باشد. عثمان نیز همان سختگیری های اسلاف خود را در مورد راویان به کار بست و به ابوهریره پیغام داد: یا دست از نقل حدیث و زیاده گویی در آن بردار یا تو را به کوهای دوس (۲۲) تبعید می کنم: «… سمعت السائب بن یزید یحدث قال: ارسلنی عثمان بن عفان الی ابی هریره فقال: قل له یقول لک امیر المومنین: ما هذا الحدیث عن رسول الله (ص) لقد اکثرت لتنتهین اولا لحقنک بجبال دوس. » (۲۳) وی همین تهدید را نیز به کعب پیغام داد: «و ات کعبا فقل له یقول لک امیر المومنین عثمان: ما هذا الحدیث، قد ملات الدنیا حدیثا لتنتهین اولا لقینک بجبال القرده. » (۲۴) رابعاً: اگر خلیفه اول از نظر خود برگشته بود، باید در منابع روایی و تفسیری (با توجه به عدم موانع نسبت به نقل سخنان خلیفه) احادیث و سخنان تفسیری (با توجه به عدم موانع نسبت به نقل سخنان خلیفه) احادیث و سخنان تفسیری زیادی نقل می کند و حال آن که سخنان تفسیری وی از تعداد انگشتان دست تجاوز نمی کند: «و لا احفظ عن ابی بکر رضی الله عنه فی التفسیر لا آثاراً قلیله جدا، لا تکاد تجاوز العشره.» (۲۵) ج) چون ابوبکر قرآن را با عظمت می دانست از این رو جایگاه قرآن را بالاتر از این می دید تا نیازی به تفسیر پیدا نشده اقدام به تفسیر کند، نیز ترس آن را داشت که مبادا در تفسیر تعبیر به الفاظی بکند که در اوصاف همسنگ الفاظ قرآنی نباشد: «… انه عظم فی صدره القرآن، و جل قدره عن تیکلم فیه لغیر موضع الحاجه التی لابد منها، و لم یامن انه ان ابدل بهذه اللفظه لفظه اخری لعلها لا تقع موقع الاولی فی ابلاغ الوصف… »(۲۶) این توجیه قابل خدشه است، زیرا اولاً: یک متن هر چه عظمت بیشتری داشته باشد؛ تلاش برای فراگیری مضامین آن بیشتر صورت می گیرد؛ ثانیاً: هیچ کسی در تفسیر قائل نیست که باید عبارات تفسیر هم از نظر اوصاف بیانی و معنوی همسنگ قرآن باشد زیرا قرآن کلام الهی است و تفسیر حتی اگر از سوی پیامبر (ص) هم صورت بگیرد نمی تواند در بردارنده همه اوصاف قرآنی باشد و اگر بنا باشد ترجمه و تفسیر دارای همه اوصاف متن باشد نباید هیچ تفسیر و ترجمه ای نسبت به هیچ متنی صورت گیرد؛ و حال آن که تفسیر برای فهم مراد متکلم است و نه چیزی بیش از آن؛ و لذا تفاسیری که نوشته شده همه آنها مدعی تبیین مراد الهی از قرآن و کشف معانی از پشت پرده الفاظ و ادبیات هر کدام از مفسران با دیگری تفاوت های بیشماری وجود داشته باشد مثلاً ادبیاتی که در تفسیر ابوالفتح رازی به کار رفته با ادبیاتی که در تفسیر کشف الاسرار به کار رفته همسنگ نیست اما هر کدام توانسته اند براساس نظر خودشان مراد الهی را از آیات قرآن تبیین و تفسیر کنند. ثالثاً: هیچ گاه عمر یا ابوبکر نگفته اند که چون ممکن است عبارات ما رسا نباشد ما اقدام به تفسیر نمی کنیم، در موارد اندکی که سؤالات تفسیری از ابوبکر شده وی اظهار عدم علم کرده و عمر گفته است این که مثلاً «ابا» چه معنایی دارد نمی دانیم و اصولاً خدا بهتر می داند که مرادش چیست و ما چرا خود را به تکلف و زحمت بیندازیم. البته عاصمی توجیهات دیگری نیز آورده ولی چون آن توجیهات در کلمات دیگران وجود داشت و مورد بررسی قرار گرفت، از نقل و نقد آنها صرف نظر می کنیم. شایان یادآوری است که از توجهات عاصمی که بگذریم؛ وی در مورد ضرورت تفسیر قرآن در فصل هشتم از مقدمه تفسیر خود انصافاً بحث غنی و ممتعی انجام داده و مواردی را که تفسیر حتماً باید نقلی باشد از موارد دیگر جدا ساخته و توضیح کاملی ارائه کرده است. پس توجیهاتی که نویسندگان و علمای فرقه ها از جریان دوری گزینی و بازدارندگی از تفسیر و تأویل قرآن کرده اند هیچکدام نمی تواند قانع کننده باشد. پی نوشت ها : ۱-جامع البیان، ج۱، ص۶۱٫ ۲-ابن ابی الحدید، پیشین، ج۱۲، ص۹۳٫ ۳-مثلاً درج ۳، ص۲۷۳٫ ۴-برای اطلاع از برخی تحریفات و حذفهایی که در منابع روایی و غیر روایی صورت گرفته مراجعه شود به: رحمانی، احمد ، الامام علی (ع) ، ص۵۵۵به بعد. ۵-قرطبی، پیشین. ۶-ابن کثیر، پیشین، ص۷٫ ۷-۳-۴-همان. ۸-همان. ۹-همان. ۱۰-ابوحمزه ثمالی، پیشن، ص۵؛ بصائرالدرجات، ص۲۱۶٫ ۱۱-تفسیر فرات کوفی، ص۲۵۸٫ ۱۲-قرطبی، پیشین. ۱۳-نهج البلاغه، خطبه۸۷٫ ۱۴-تفسیر القرآن العزیز، ج۱، ص۷٫ ۱۵-مناهل العرفان، ج۲، ص۴۲٫ ۱۶- ابن عساکر ، تاریخ مدینه دمشق، ج۶۷، ص۳۴۳؛ ذهبی، سیر اعلام النبلاء، ج۲، ص۶۰۱؛ ابن کثیر، البدایه و النهایه، ج۸، ص۱۱۵٫ ۱۷-ابن کثیر، همان. ۱۸-تصحیح و نقد مقدم تفسیر المبانی لنظم المعانی، ص۲۳۵٫ ۱۹-آیات زیادی در قرآن وجود دارد که دعوت به تدبر و تعقل نموده که در صفحات قبل نقل شد از جمله: سوه بقره، آیه ۲۴۲٫ سوره یوسف، آیه۲؛ انبیاء، آیه۱۰، نور، آیه۶۱؛ زخرف، آیه۳؛ حدید، آیه۱۷؛ ص، آیه۲۹٫ ۲۰-همان. ۲۱-ابن سعد، الطبقات الکبری، ج۲، ص۳۳۶٫ ۲۲-دوس نام قبیله است که ابو هریره نیز از آن بوده است: خلیل، العین، ج۷٫ ص۲۳۳٫ ۲۳-رامهرمزی، المحدث الفاصل، ص۵۵۴٫ ۲۴-همان. ۲۵-سیوطی، الاتقان، ج۴، ص۲۳۳٫ ۲۶-تصحیح و نقد مقدمه المبانی لنظم المعانی، ص۲۳۷٫ منبع: اعرابی؛ غلامحسین، (۱۳۲۹)، تفسیر قرآن و بررسی جریان دوری گزینی و بازدارندگی از آن، قم، نشر آثار نفیس، چاپ اول، ۱۳۸۹